دوستای خوبی که

 به وبلاگ سر زدن


حضور/غیاب



لینک دوستان

نوازش

پادشاه آرزوها

صبا

تا شقایق هست

شقایق روییده در کویر

راز شقایق

نسیم بهشت

شقایق عاشق

موعود

وثوق

پریناز

 

 

   

شقایق های وحشی

صفحه اصلي

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ


   پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

 

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم

همراز عشق و همنفس جام باده ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ئی

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

حافظ

برمودای جنون است دل سپردن به تو ، غیر قابل دسترس ترینِ مشترکِ دوست داشتنی ام ، دستمزد انتظار در گهواره صبر خواب است . مرگ کودک در حال تولدیست که بد بخت می شود دنیا کرکره خوشبختی را پایین کشیده است و تمام حجره ها از عکاسی تا عطاری تا اطلاع ثانوی تعطیل کرده اند و به من گفته اند تو رفته ای و این معادله با رفتن دیگری بی من حل می شود .  

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای تحفۀ نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم ، رفته است قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه روانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

... گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم ... .

 

 

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤





   دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤

 

 

شقایق : خیال می کنی مرگ فقط این است که جسمی با چشمهای بسته و قلب خاموش را توی یک جعبه چوبی و شیشه ای تا زیرِ زمین بدرقه کنند و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد و خودشان هم تا چند روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند ... .

نه شقایق ترینم ؛ مرگ یعنی بدانی کسی برایت می میرد یا لااقل به عشق تو نفس می کشد وبعد زندگی را هم دوست ندارد چه رسد بی تو زندگی کردن را و بعد آن را از او بگیری به جرم جنونش یا اشتباهش یا اصلاً تقصیرش ، در خلاءِ نبودنت حبسش کنی تا به مرگِ تدریجی برود وبمیرد نه مرگ طبیعی جسم ، مرگ یعنی بدانی کسی بی تو ، بی ستاره ات هفت آسمانش شب است ، خورشید نمی شناسد ، روز ندارد ، لحظه نمی فهمد ، ساعتش رویِ آخرین لمسِ حضور تو مانده است . و تقویمش هنوز تحویل را نچشیده است و بدانی و بگذاری به همان حال بماند تا بمیرد ... .

تو می ذانی من چه می کشم ؟ چیزی فراتر از درد ، بالاتر از زجر ... .

اینجا خبری نیست وقتی از تو خبری نمی رسد قاصدکها هم در برف زمستان سال مانده اند ، درست عین تقویم سیاهِ من و سرنوشتِ بی عاقبتم ، به خدا تمام شدم ... .

عکسهایت هم تمام پر از لکه های گریه است . عکست با من همدردی می کند با چهره ام ، درست عین قاب عکس بیهوده زنده ام چهره ام پُر از چین های تنهاییست ، و من عجیب می ترسم از اینکه کسی را که فراموشش نکرده ام فراموشم کرده باشد ... .

 

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤





   یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

 

 

      امتحان ! این سرزنش کدام خطای من ست ؟

 

کدام یک از هزار و یک امتحان ؟ مگر من چه گناهی کرده ام ؟

 

عمریست در هیزم خشک عشق به سلطان قلبم آتش گرفته ام ؛

 

چگونه می توانم هیزم تَربه آتش گرفته ای فروخته باشم ؟

 

با من چه می کنی خدایا ؟

 

     شقایقم تنفست می کنم ، با همه شکنجه هایی که برایم اگر

 

   عاشق باشم طعم شهد ترین زهر دنیا را دارد .

 

   تنفست می کنم تا دم مرگ ... .

 

  پروانه اول و آخرت منم ... .

 

     یک روز خواهی دید با وجود عشق من به تو ؛ هزار پروانه

 

دیگر آبرو وشاید هم جرأت و رویی برای گشتن گردِ هیچ شمعی

 

 

را نخواهند داشت ، چرا که آنها دیر یا زود خواهند فهمید که

 

قصّۀ یاس و شقایق در افسانه ها جایش را با پروانه و شمع

 

عوض کند جایی برای آنها نیست .

 

 بگذار تجربه ات کند ، به همه نشانت دهد ، زیر سایه ات افتخار

 

کند ، با روی ماهت به آرزویش برسد ، چشمانت را قبله

 

موقتش کند ، ایمانش شوی ، من که می دانم درست مثل گیاهی

 

که از شدت تابش خورشید می سوزد ، می رود دیر یا زود ...

 

می رود ویاس تو همان پروانه ای که قصه افسانه ای شدنش با

 

سوز همراه است برای همیشه می ماند ، دیر یا زود می رود و

 

سوختن و سوزاندن ماندنی ، تو اهل سوزاندن بمان ای شمعِ منِ

 

پروانه تا حالای آمده ، تا هنوز نیامده و تا همیشۀ دیر برایت

 

خواهم سوخت ، شب آتش بازی ، شب زلزله ، شب سیل ، شب

 

هر چیز که وحشتناک است و بزرگ ، شب یک برق قشنگ ،

 

شب یک تجربه که به درد همه چیز می خورد جز درد ، شب یلدا

 

، شب مبادا ، شب تو ، شب من و شب وصال ... .

                                               شنطيای تو

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤





   یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤

 

 

 

ای ساحل آرامشم

سوی تو پَر می کشم 

... از دوریت در آتشم ، در آتشم یارا

 

پرنده

تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه

 

راز پرکشیدنت رو کسی جز من نمی دونه

 

منو تو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم

 

بیا تا آخر دنیا بنشینیم و پَر نگیریم

 

جای پَر زدن زمین نیست ، تو قلب آسمونه

 

قصه مرگ و جدایی ، تو کتابا جا می مونه

 

 

با تو

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم

ازاینکه عاشق توأم حسّ غرور می کنم

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

با تو ستاره می شوم ...

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤





   چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

 

 

همیشه نگاه تو به دنبال کسی باشد که نگاهش در پی توست ... .

چند یلدا از گیر کردن دلم در شاخه نگاهت میگذرد ؟ حسابش از دست ستاره هایی که همه میشمارند تا خوابشان ببرد  هم در رفته است .

شقایق ای گل قشنگم :

    برای حضم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند نفس عمیق کشید و با تمام قد در برابر خاطره ات ایستاد و تعظیم کرد و شکست و نوشت ... .

   وقتی به آخر یک خط می رسی بازگشت از آن دیوانگیست ، از آن دیوانگی ها که اسمش حماقت است واین دیوانگی با آن دیوانگی هایی که جای بسی افتخار دارد هفت آسمان فرق می کند .

   گاهی این آخر خط است که به انسان یاد می دهد اول یک خط کجاست و شاید این آخر هم از همان هاست نه اشتباه نکن ، جا نزدم ، پشیمان نشدم ، عین بچه ها که امروزو دو روز بعد از خرید اسباب بازی جدیدشان ، آن را به بقیه ترجیح می دهند و اگر روز بعد کسی جدید ترش را برایشان بخرد آن را یک گوشه پرت می کنند تصمیم عوض نکردم ، من ترا با صاحب رویاهایم با حاکم آرزوهایم ، با قاضی تقدیرم و با مُهر کننده سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفتم اشتباهی فراتر از نام ، نام یک کوچه و خیابان یا پلاکی که رقم دومش مشخص نیست ، اشتباهی فرا تر از یک رنگ ، یک اسم مشابه و یک فکر ، اشتباهی به قیمت یک دنیا عمر ، چند جام زهر ، یک کوله بار درد ، وهزار یلدا غصه و کرور کرور ، شب پر گریه بی ستاره تاریک .

اما شاید همین جا هم برای پی بردن به این اشتباه جای بدی نباشد .

   شاید بگویم خدا را شکر اینجا فهمیدم ، اینجا فهمیدم شاید اگر دیرتر می شد دیگر هیچ راهی برای تشخیص آخر و اول هیچ خطی نبود ، به قول قدیمی هایی که منکر این حرفهایشان بودم قسمت ، قسمت شاید تا دیروز در ذهنم بخشی از انارِ دانه شده ای بود که با مهربانی به کسی تعارف می کردم ، اما حالا لمس می کنم ، قسمت شاید معنی اش یک جور عوض شدن تقدیر و حادثه در سرنوشت و کشیده شدن انسان به مقصدی بی آنکه خودش بخواهد و تصورش را بکند باشد .

   مثل بی وقت دریا رفتن ، بدون اجازه کاری را کردن و حسی که تو را به درون دریا می کشد .

   دعوت شفاهی مرگ و خالی شدن زیر پایت بدون آنکه تصمیم مردن داشته باشی و برعکس شاید یعنی وقتی که به قصد مرگ به دریای طوفانی می زند ماه تمام خودش را نقره ای می کند و در دریا بپاشد و هیچ ماسه ای زیر پای کسی تکان نخورد و کلی قایق رد شود . وکسی که اصلاً تصمیم به زندگی نداشته باشد زنده بماند .

گفتم ای دل ساده فراموشش کن

تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن

دست بردار از او ، خاطره بازی کافی ست

فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمانِ نگهش قله نشینند هنوز

دل که در دره نیافتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش

عقل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن .

    

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤





   یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤

 

 

ای عزیز جان من :

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی ...

با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز ...

گر بهانه این باشد ...

من بهانه می گیرم ...

عاشقانه می میرم ... .

 

سایه  لرزان

ای عشق من کو عهد و پیمانت !!!؟؟؟

آواره شد مرغ غزل خوانت ...

نه کسی دم سازم شد نه دلی همرازم شد !

چه کنم ؟ شاهد غمهایم ، همه شب سایه لرزانم ...

خاطره ها دارم ز تو ای عشق گریزانم ...

تا کی باید به نیمه شبها بشمارم من ستاره ها را ؟

رد کن نوری تو بیا ...

عشق و بی تابی ها رنج وبی خوابی ها ...

تو بیا خوابم کن آتشم آبم کن ...

بشنو قصه تلخ شبهایم را ...

بشنو نغمه قلب تنهایم را ...

صدای من در ظلمت شب در آسمانها پر گیرد ...

بیا که با تو این دل غم سرود شوق از سر گیرد

به خدا از کلبه من نور و شادی رفته دگر ...

هر شب من منتظرم با چشم تر ...

 

قسم به آسمون چشمات ، وقتی به چشمهام خیره بود ...

قسم به گرمای دستات وقت آخرین دیدار ...

قسم به سکوت حرفهات ...

که دیگه آوای سکوت هم نمی تونه مرهم غم دوری تو باشه ...

دیگه فریادهای دلم هم نمیتونه سوزش جای خالیتو تو قلبم تسکین بده

کاش میدیدی چقدر تنهام ، تنهاتر از اون وقتی که بودی ...

کاش میدیدم که تو هم دلت تنگه ...

کاش می تونستم یه بار دیگه وقتی هم رو می بینیم ...

تو چشات نیگاه کنم وبهت بگم که : ... .

 

فاصله

منو تو فباصبلبه به به داریم ، یه زمستون بی قراری

من و بغض و غم پاییز ، تو و روزای بهاری

نمی دونم که چطور شد !؟ بودنت مشتمو وا کرد

از ته نگفتنی هام ، اسم تو منو صدا کرد

تا که خواستم جون بگیرم تو از اینجا پر کشیدی

هق هق شب گریه هامو نه تو دیدی ، نه شنیدی

غم رفتنت مسافر ! تن تبدارمو خشکوند

ریشه منِ شکسته ، تو دستای تو جا مونده

حالا شاخه های خشکم ، سر می ذارن به زمستون

گم شده ردِّ نفس هات ، تو هجوم برف و بارون

دیگه پاییز و بهارا ، واسه من فرقی ندارن

وقتی قطره های بارون ، تو رو یاد من میارن

چشم من به آسمونه ، مثه دریا بی قراره

تا که شاید یه ستاره ...

خبری از تو بیاره ...

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤





   سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

من پنجره بر دوش بدنبال نسیمم

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤





   دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

طعنه نزن به گریه هام تنها تو می مونی برام

تنها تو می شناسی منو، ای پریزاد قصه هام

تنها صدای پای تو ، حرمت خونه منه

کاش که بدونی خواستنت به قیمت خون منه

تو ساحت نگاه تو ، لحظه به لحظه جون می دم

می میرم و خاک تنو ، به دست آسمون می دم

داد میزنم تو کوچه ها ، زندگی سهم عاشقاست

گناه عشق پای خودم ، هر چی که هست لطف خداست

نمی دونی چقدر کمه ، فرصت پروانه شدن

شعله زدن به رسم شب ، لذت دیوونه شدن

 من اون قلندر شبم ، شعله نمی سوزه تنم

قربونی وصال تو ، پوست نجیب پیرهنم

طعنه نزن به گریه هام  اشک های تازه تر می خوام

رسم وفا نیست که منو جا بذاری تو قصه هام .

 

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤





   جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۳

 

 

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ... .

زماني كه عاشق كسي هستي رهايش كن اگر عاشقت باشد بر مي گردد و اگر باز نگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است ... .

ديوانه كسي كه معشوق را در مجاورت آغوش ديگري مي بيند و باز برايش مي نويسد و من اگر ديوانه نبودم الان اينجا نبودم ميان اين همه دل سنگ ، به قول كسي كه احتمالاً لطف بيش از حد به من داشته است كاش همان جا توي آسمان پيش خدا براي هميشه مي ماندم ، نه كار تو را سخت مي كردم و نه جاي دنيا را تنگ .   

شقايق اي گلواژه عشقم : وقتي ستاره من شدي هيچ تلسكوپي هنوز ترا كشف نكرده بود . وقتي كهكشان من بودي هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده بود . وقتي دروازه بان دروازه دلم شدي ، هنوز خط هيچ دروازه اي رو نكشيده بودند . وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد ، هنوز كسي درست نمي دانست دايره چيست . وقتي رنگين كمان صدايت كردم همه به آن چيزي كه بعد از باران در مي آمد مي گفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده . وقتي مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود . وقتي تو زيباي من شدي هنوز نيمي ازماه براي كلي دنيا نا شناخته بود . وقتي مخاطب  نامه هاي من شدي همه براي پرسيدن حال همديگر از پروانه بنفش كمك مي گرفتند . وقتي صدايت كردم هنوز كسي معني انعكاس صدا در كوه را نمي فهميد . وقتي عاشقت شدم همه در خواب بودند . وقتي بدرقه ات كردم آن هم با اشك ، هيچكس اشك را دليلي براي بدرقه نمي دانست و هيچ كس توي چشمانش يك مرواريد گريه هم نداشت . وقتي درياي من شدي همه آناني كه حالا اقيانوس صدايت مي كنند در حال كندن قنات براي پيدا كردن جرعه آبي براي رفع تشنگي شان بودند . وقتي كه دنياي من شدي همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان . وقتي پيدايت كردم همه گم شده بودند . وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم مي زند ، اينجا فكر مي كردند كه تنها چوب ها مي سوزند بي آنكه بدانند گاهي از آتش گرفتن بسيار است كه انسان چوب مي شود ...

حسرت زده ترين ديوونه ات و پر حوصله ترين عاشقت ...

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۳





   چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

قرارمون يادت نره ... I

شقايقم هيچگاه وقت رفتنت را فراموش نمي كنم ... !

يادت هست ... ؟

آن روز كسي جز تو مرا نديد و من هم كسي را جز تو نديدم .

در اين شرجي بي مثال كه عشق به آساني لا به لاي حجم وسيع گلدسته هاي سرشار از عطر باران خورده گيسوان موج دار پريشانت قابل ديدن است حال عجيبي دارم .

اينجا ديدار موج مي زند و اوج ، هواي پرواز به صعود قلّه يك فتح بي نظير را كرده است ، ياس و شقايق با هم در آميخته اند ، چنان كه ساحل روي فوَران دردِ موج هاي آواره بي امان تاب مي خورد و دستي نامرئي شايد شبيه دست هاي تو بي آنكه بخواهد بشناسمش چينيِ نازكِ تنهاييم را با طرحي از مخملِ رويايي يك شقايق وحشي بند مي زند باران يك ريز گوي سبقت را از اشك مي ربايد . و من همچنان تا رسيدن به تو پارو مي زنم .  

قرار ما هر كجاي دنيا كه باران شديد تر بود ، هر جا كه هيچ كس نشاني اش را نمي دانست ، شايد هم يادش نمي ماند ، هر كجا نسيم به پايان مي رسيد و طوفان منتظر اجازه تولد بود ، قرار ما تمام جزيره هاي ناشناخته ، نرسيده به هيچ ، زير آلاچيق هاي آرزو جنب نخستين جاي پايي كه روي برف مي ماند ، نزديك خدا ، آسمان هفتم در همسايگي ملكوت ، اوج الهام و عشق و رسيدن به آنچه فرهاد در دل كوه مي جست . M

هميشگي ترين ديوونه و ابدي ترين عاشـقـت : شـنـطـيـــا

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳





   پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

 شقايق من :

اي تنهاترين مونس تنهاييم :

و اي فرشته سعادت ، اي آنكه چشمانم هميشه به دنبال تو

 مي گردد ، مي پرستمت .

پيشامد حوادث زندگي هرگز نمي تواند ذرهاي از عشق و محبت مرا نسبت به تو بكاهد .

هر چند سرنوشت دست من و تو را از هم دور كرده ، اما روحم پيوسته به دنبال توست .

اي كاش ديدارها تنگ و كوتاه نبودند كاش فاصله اينقدر دراز نبود . 

كاش منو تو به خاطر تعصبها ، در اين زندان تاريك كه آنرا زندگي مي ناميم ناله كنان گام

بر نمي داشتيم ، و همچنان به عشق يكديگر وفادار مانده .

به اميد وصال تو اي هستي من

در ميان سبزه پوشان چمن من آن گل زردم

كه می خندم به صد شادي  ولي آلوده دردم

M_Sh   1378

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳





   پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳

 

 

} شقايقم {

خورشيد

لايـق نـيـسـت 

و گـرنـه مي گفـتـم :

جرقه ای

از نگــــــــاه توست .

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳





   چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۳

 

 

اي شقايق :

اي همزاد !

اي همنفس !

اي همزبون تنهايي هايم !

اي بي من و هميشه با من !

ياد تو چون پرستوها

يا چون لك لك هاي مهاجر

لحظه لحظه به باغ خيالم سفر مي كند .

گفتي كه هر شب واژه شعرم را

با اشگ ميشويي .

منهم هر لحظه ياد تو را در پريشاني خيالم مي پيچم !

اي عطر عشق

گفتي با شعر همسفر يادي

سفرت بي خطر !

من هم هنگامي كه مرغان دريايي...

پرواز شوخ و شنگ خود را مي آغازند...

و گهگاه بر موج ، تن مي سايند ...

سفر را در ذهنم تداعي مي كنند ...

سفري كه آرزويش آسان است ...

و پروازش مشكل .

اي دور نزديك !

و اي نزديك دور !

خطي است در كنار افق و دور دست درياي موطن تو

كه خط جدايي ماست .

تو هنگامي كه بر بال كبوتر بختت نشستي ...

پرواز كردي و از آن خط گذشتي .

اما آن خط براي من خط جداييست .

گويي آن خط ديوار حصار بلنديست ...

و من و تو در دو سوي ديوار ...

فرياد ميزنيم و اشك مي ريزيم .

يكديگر را مي شناسيم ...

صداي هم را مي شنويم ...

اما دريغ !

چهره هم را نمي بينيم

و چه سخت است

شنيدن و نديدن

دوست داشتن و بهم نرسيدن .

در خيال من اين ديوار تا كهكشان بر افراشته است .

اما من نا اميد نيستم ...

يكي در سينه ام فرياد مي زند ...

پرواز كن !

بر تارك ديوار خواهي رسيد.

و از آن سو هم زادت ، هم نفست ، هم زبانت و عشقت را خواهي نگريست .

هزاران حيف !

پر ميزنم ... اما پرواز نه !

گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده است ...

شوق پرواز هست ، اما قدرت پرواز ، نه !

خورشيد من !

غروب ها شفق را به تماشا مي نشينم ...

سفر خورشيد را مي گويم

چه زيبا سفر مي كند !

اما چه غريبانه !

چه تنها !

چه بيكس !

چه بي مشايعت !

چون عروسي با تور ابر .

همانند عروس بي مادر !

نخست مي خندد و سپس مي گريد...

و آرام آرام به ديار تو مي آيد..

من غروبش را مي نگرم و تو طلوعش را...

من وداعش را مي شنوم و تو سلامش را...

من بدرودش را وتو درودش را.

از من قهر مي كند و با تو آشتي

ميخواهم به او پيغام بدهم ...

تا از سوي من ببوسدت ...

اما صدايم را نمي شنود و در هاله ابر پنهان مي شود .

او مي رود و من مي گريم .

او بدرود مي گويد و من در دل

به تو درود مي فرستم

در اين هنگام است كه لبخند تو را

در بركه اشك خويش تماشا كنم

و چه تماشاي دلپذير .

خود را فريب مي دهم كه اگر من مي گريم

تو مي خندي .

و اگر پيام آور من نيست ،

لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل مي كند.

اگر هيچ نيست ...

اگر بي پيام من به سوي تو مي آيد ...

دست كم يك نقطه مشترك كه هست !

يك نقطه اتصال ، يك بهانه ديدار !

ببين به چه چيزهايي دلخوشم !

آري !

من با غروب خورشيد مي گريم ...

و تو با طلوع او ميخندي .

اما نمي دانم چرا در همان لحظه ...

ناگهان چشمان فريبنده ات را در هاله يي از ابر مي نگرم

كه كريم تر از ابر مي گريد .

و بلور اشك كريمانه ات ...

از ميان مژگان سياهت ،

از ميان يك جفت چشم نگران و غمگين ...

از ميان ابر ، از ميان افق ،جوانه مي زند و مي شكفد .

و در اقيانوسي دور ، مي چكد .

سقوط اشكهاي تو در آب ها ...

موج بر مي انگيزد و طوفان را به آشوب دعوت مي كند.

اي غمگين !

اي زاده غم !

اي واژه صفا و صميميت !

اي معني كرامت !

اي همه ايثار !

اي عشق واي تجسم محبت !

اي همه پرواز !

هر شب كه بياد تو بخلوت مي روم ...

در اين آهنگم كه سازهاي شعر را كوك كنم

و نوت هاي واژه را بنويسم

و هماهنگي كلمات را به به انتظار بنشينم ...

در تالار سكوت ، احساس خود را روي چنگي

افسونگر بپاشم .

واژه هاي رقصنده

چون رنگين حباب هايي

در رويا و در بلنداي خيالم در هم مي لولند

و چون قطرات اشگ رنگين در هم مي لرزاند

و رنگين كمان شعر در شرق انديشه ام

و بر ديواره افق خيالم نقش مي بندد .

سپس همه ، آهنگ ميشوند ...

هماهنگ مي شوند ...

وزن ميشوند ...

شور و حال ميشوند ...

و شعر مي شوند .

شعري كه تو مي پسندي و دوست داري .

اي من !

اي همزاد !

اي همنفس !

اي همسفر بي وفاي سال هاي زندگي ام !

سال هاست و شايد قرن هاست كه من و تو ...

يك روح در دو پيكريم ...

يك معني در دو واژه ايم ...

يك خورشيد در دو آسمانيم ...

يك عشق در دو سينه ايم ...

و يك هستي در دو نيمه ايم.

امشب سالروز اولين ديدارمان بود ...

ديداري كه هميشه براي تو ياد آور خاطراتي شيرين

و دوست داشتني بوده است اما دريغ از گوشه چشمي

و محبتي ، كه بر باد رفت و بدست فراموشي سپرده شد .

نازنينم !

خيلي حرف دارم

اشكم اجازه مي دهد .. كه بنويسم و مي نويسم ...

اما يكي در سينه ام ميگويد : نه !

ننويس !

شايد او نخواند ...

شايد دوست نداشته باشد .

آيا راست ميگويد ؟

......................

......................

بدرود ...

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۳





   سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

بهار هست و تو هستي و عشق هست و اميد

بنام آنكه با اهداء شيرين به فرياد فرهاد رسيد .

سلامم را مي نويسم كه زحمت گشودن لبهايت براي پاسخش را نبينم ، نكند لبهاي نازنينت را براي پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشايي اما از روي اجبار ... !

فدايت شوم همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ تكان بخورد برايم كافي ست .

حقيقتش اين بار كه برايت مينويسم نه شب ست ، نه سكوت ، فقط عاشقي ست و بهار فصل دلتنگي بلبلاني كه به جرم عاشقي گلهاي بي خار گلستان ، پرواز را از ياد برده اند .

بهار تجسمي از پريشاني زلفهاي گيسوان بي نظير توست وقتي اين باغ پر از بيد مجنون ما در آن حيران مي ماند و بهار تكه اي از تصور اندوه بي سبب توست وقتي متين و آرام روي علفهاي پر از شبنم زير سايه بلند يك سپيدار پخش مي شود و من مهاجر ترين مرغي كه سرزمين تك تك نگاههاي ساكنان اينجا را به هواي صيادي از تبار فرشته هاي قصه هاي دور گشت و همچنان در بي آشياني بسر برد تا آنكه تو ...

بگذار اعتراف كنم تو نيستي همه غريبه اند ، آشنائيشان را به به رخ بيگانگيم ميكشند و من بي آنكه اعتنايي كنم به نرمي عبور يك قاصدك از سر انگشتان لطيف يك شقايق وحشي ، از كنارشان ميگذرم .

و با مِهي از جنس نياز انتظار ناب آمدنت را نقاشي مي كنم و خدا بي صدا به تو الهام ميكند ، آن پسركي كه ارديبهشت آن سال از عشق تو ديوانه ترينش كردم ديگر نزديكست هواي تكرار قصه فرهاد در دل كوه به سرش بزند و تو مي آيي و با اشاره ات مي پرسي مگر من چقدر دير كردم ؟ كه تو دوباره  

حق با توست عزيزم من دوباره

من امروز باز از آن دوباره ها شدم از آنهايي كه درمانش تنها به پايان رسيدن در معبد نارنجي شانه هاي توست .

چند ساليست براي اوج مبتلا شدنم به نيت بي بازگشتي در محراب فلك جز عشق تو سجده گاهي نيست و تپش هاي نا منظم قلب عاشقم را آن قدر با ريسمان تمنّا به ضريح نقره اي نگاه تو مي بندم كه يك شب محض خاطر آوارگان تپه معراج ، شقايق حريم آسماني قلبت را به روي اعتماد يك فرهاد بي تيشه بگشايي .

بي تيشه اي توشه اش رنج است ، رنجي كه از دوري تو مي كشد و غم انگيز تر اينكه قهرماني بنام تقدير خواسته يا نا خواسته اين تيشه را در قلبش فرو مي كند .

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳





   شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

اين شعر قشنگو تقديم مي كنم به تموم عروسكاي قشنگ دنيا :

عكس قشنگ عاطفه تو قاب اين زمونه نيست

خط نگاه آدما ساده و عاشقونه نيست

لالايي شكل ماتمه توي كتاب قصه مون

شب داره پرسه ميزنه دوباره توي كوچه مون

حيف دوباره عروسكا تنها و درمونده شدند

تو اتاق بچه ها مهمون ناخونده شدند

آي آدما جدايي رو تو شهر قصه راه ندين

مسير مهربوني رو نشون بچه ها بدين

اي خدا ...

قصه نخور عروسكم ديوا يه روزي ميرن

دوباره دست بچه ها تو رو به بازي ميگيرن

مسافراي گمشده جاده رو پيدا ميكنن

كليد شادي ميارن غصه ها رو وا ميكنن

رخبت شب رو ميشكنن ترانه بارون ميكنن

خونه ديو غصه رو خراب و ويروون مي كنن

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳





   چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

مسافر

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود

تو خلوت آيينه ها به انتظار نشسته بود ... !

مي خواست كه از اينجا بره اما نمي دونست كجا ؟

دلش پر از گلايه بود اما نمي دونست چرا ؟

دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت ... !

عكساي يادگاريشو براي ما گذاشت و رفت ... !

دل كه به جاده مي سپرد كسي اونو صدا نكرد ... !

نگاه عاشقونه اي براي اون دعا نكرد ... !

حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمي زنه ... !  

تو لحظه هاي بي كسيش پرنده پر نمي زنه ... !  

با كوله بار خستگي تو جاده خاطره ... !

مسافر خسته من يه عمره كه مسافره ...

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳





   چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

سلام اين ارديبهشت هم كه انگار فقط به فكر بهشتي ها بود . انگار كسي بهشتش را دزديده

و جايي پشت آرزوهاي آنهايي كه دنيا دستشان ست پنهان كرده تا مبادا چشم ما به گوشه اي از جمال مباركش بيفتد .

ديگر نه خط قهوه اي مانده كه روي فنجان فال من و تو نيفتاده باشد و نه شعر حافظي كه در جواب نيت بعدهايمان در نيامده باشد .

هر كدام از خط ها و شعرها چندين بار اقبالشان را آزموده اند و گاه ديگر پريشان كرده اند .

ستاره ها كه ديگر حرفشان را نزن از تمامشان بيزارم .  

انگار زماني كه خورشيد براي تولد آنها نور پخش مي كرد آن دو تا ستاره من و تو جايي پشت ساحل آسمان براي به دنيا نيامدن مشغول راز و نياز بودند شايد هم آمده اند

و مدتهاست رفته اند گل بچينند .

شقايقم ؟ ديگر دلم اهل شكايت نيست ديگر نه حرف از مشغول بودن مي زنم ، نه آمدن ، نه ماندن . يك نتيجه شبانگاهي به من آموخت اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل ماندن باشد نياز به رفتن نيست .

خلاصه كه خلاصه اش كنم اين بار از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي نبود براي نوشتن ، ياد تفاهم نقره اي مان بر سر قانع كننده ترين دليل عالم افتادم اين بار فقط دلم خواست ، خواست تا بي بهانه بنويسم و من هم نوشتم ديگر حرفي نيست سفارشي نيست جز اينكه چشماي روشنت كاشكي يه كم هواي منو داشت ... فقط همين كسي كه دست خودش نيست اما اگر نخواهد هم ، هميشه به تو فكر مي كند ………………  شقايق وحشی

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۳





   جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

بنام آنكه بساط زندگي را در صفحه گيتي بگسترانيد و آدمي را به نكوترين صورت ممكن بيافريد و به وي زبان قلم عطاء فرمود تا بتواند عشق را در ببرگ زندگي به رشته تحرير در آورد .

خدايا تو را شكر مي گويم كه به من درد دادي و نعمت درك درد عطا فرمودي . تو را شكر مي كنم كه جانم را به آتش غم سوزاندي وقلب مجروح را براي همهشه داغدار كردي ، دلم را سوختي و شكستي تا فقط جايگاه تو باشد ...

اي شروع لطيف : دير زماني است در ميان مرمر محراب سايه اي از وجود تو را ترسيم مي كنم و با بند بند وجودم فلسفه لاجوردي با تو بودن را تفسير مي كنم و بر اين باورم كه از اين پس تگرگ را با اقاقيا آشتي دهم و همه را دوست بدارم ...

گر دست دهد خاك كف پاي نگارم

بر لوح بصر خطّ غباري بنگارم

پروانه او گر برسد در طلب جان ما

چون شمع هماندم به دمي جان بسپارم

شقايقم : در هندسه دقيق اندوه خويش ، عاشقانه به اين باور رسيده ام كه ميتوان حتي در هجران تو ، با تو بود ، ميتوان قصه صبوري برگ زرد را بر روي شاخه كه با هر وزش باد به خود ميلرزد اما فرو نمي افتد تكرار كرد و خود نيز اينگونه بود

ميخوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه

به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه

يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري

بدون يه خداحافظي پَر نزني تنها بري

 

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳





   یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

25 ارديبهشت در زندگي پر از فراز و نشيبم يادآور خاطره اي تلخ در تنهايي پاييزي ام است كه در ساعت 11 صبح يكشنبه 25 ارديبهشت 1379 به وقوع پيوست .

بر آن شدم ، آخرين خاطره ، آخرين جمله هاي عزيزترين سنگ صبور آخرين لحظه هاي سبزم كه در آخرين نامه اش و درآخرين صبح آخرين روز آخرين ديدارمان نگاشته شده بود را براي آخرين بار بنويسم تا شايد اولين مرهمي باشد بر زخمهاي آخرين عشق .

بنام خدا

((( سلام ، نامه ات رو خوندم ، حق داري كه منو به اين سرنوشت شوم محكوم بكني . من اصلاً نمي خواستم كه عشق تو رو به بازي بگيرم و تو منو لعنت ابدي بكني .

ولي آيا من نمي توانستم كسانی كه قبل از تو عشق پاك و بي آلايش منو به بازي گرفتند ، لعنت بكنم ؟!

پس تكليف عشق من چي ميشه ؟ اما من كسي رو لعنت نمي كنم و آرزو مي كنم كه خوشبخت بشن

 من ... مغروري هستم و غرورم بهم اين اجازه رو نميده كه توي آتيش لعنت تو بسوزم .

پس خودم آتش ديگري را به پا مي كنم تا خودم تو آتش خودم بسوزم .

و بعد از اين ديگر وجود نخواهد داشت تا تو دستهايش را در دستانت بفشاري و از او بخواهي كه سيلي محكمي به صورتت بزند .

ديگر وجود نخواهد داشت كه عشق تو رو به بازي بگيرد و تو او را لعنت ابدي بكني .

مرگ با عزت بهتر از زندگي با ذلت

با اينكه ميدونم مرگ من مرگ با عزت نخواهد بود ، ولي اين مرگ را به يك عمر زندگي با خواري و ذلت ترجيح مي دهم. 

پس اگر دلت مي خواهد و خيلي مشتاقي كه جنازه منو ببيني ، روز يكشنبه ساعت 11 صبح اول ... منتظرت هستم . )))

خداحافظ …… ( بي وفا ، سنگدل ، بي رحم و ... )

پرواز را بخاطر بسپار پرنده رفتني است ...

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳





   سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

روز به تو رسیدن   روز طلوع من بود

 تکرار یک دوباره   با تو یکی شدن بود

   روز تولد عشق    میلاد قلب من بود 

 روز تو رو شناختن   فصل یکی شدن بود

پرنده بود و پرواز   یه آسمون دلباز

 من بودم و یه آواز   برای با تو پرواز  

نیاز با تو رفتن   آغاز یک سفر شد  

 پایان هجرت من     با قلب در به در شد

تو بودی و پنجره های دلباز   من بودم و هوای با تو پرواز

                                     تو بودی و راه بدون برگشت

                          نگاهی که به دنبال تو میگشت

                                 یه آسمون ستاره     درخلوت شبانه  

                         یه دنیا استعاره        بغل بغل ترانه

به عشق با تو بودن    توشه راه کردم

تو رو نگاه کردم   هدیه به ماه کردم !!!

                                       تو بودی و پنجره های دلباز

                  من بودم و هوای با تو پرواز

تو بودی و راه بدون برگشت

   نگاهی که به دنبال تو میگشت...

  شقایق وحشی*
   

عناوین مطالب وبلاگ

  :: سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳